تبلیغات
تاوان یک نگاه

تاوان یک نگاه

ای آغاز من ، نقطه ی پایانم شدی

ای تویی كه رفتی و من را


در غروب لحظه های بی تو بودن تنها گذاشتی


برو،برو كه رفتنت موجه است


من امروز زیر برگه ی بدرود را امضا می كنم


برگه ای كه كاغذش از دل ست


و كلمه به كلمه،حرف به حرف نوشته شده ی آن


از قطراتی چند از دریای بی همتای چشمانت نگاشته شده است.


من امروز با نم نم باران اشك هایم


نوشته ی دریایی تو را امضا می كنم  وبا


بوسه ای به آن مهر می نهم.


برو كه می دانم با منی و دانسته بدرود می كنی


ای كاش این جدایی یك خواب بود


برو بگذار كه یادت


نشانه ای باشد بر دل گل شقایق وجودم


ومن با فانوس بر دست ایستاده ام


به بدرقه ی آرزوها،خواسته ها وخاطره هایم،


و تو را به ترانه ها بسپارم


و پاك كنم با آتش وداع خود این نشانه را


ولی افسوس كه آتشم شعله نداشت


برو....برو


برو من تو را می سپارم به دیدار


به آن بهترین لحظه ی زندگی كه


نبود به جز تو برای من كس و كاری


 اما تو دلت را نگه دار  همیشه


برای كسی كه شده از تو بیمار


بیمار این عشق تب دار



(محمدحسنی-مرداد93)



[ سوم مرداد 93 ] [ 16:48 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست   

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...



[ سوم مرداد 93 ] [ 16:42 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


یه وقتایی دل من میگیره بازم

با همین ساز شکسته می نوازم

 

توی تنهایی دردام که میمونم

از غم بی کسی هام همش میخونم

 

مَردُم از بی کسی و واژه دوری

مُردَم و خسته شدم من از صبوری

 

خسته از این همه شعر ناب و تازه

خسته از عشقی که تو صدای سازه

 

نفرت از عاشقی های بی بهونه

دلبری از رو هوس تو این زمونه

 

 

همه ی دور و برم پر از شغاله

دیگه عشقی نیست دیگه دل بی خیاله

 

بعضی ها حرمت عشق و میشکنن

بــعـد میرن از عاشــقــی دم میزنن

 

بهت میگن با تواند تو سختی هات

تــا ته حادثـــه میان پــا به پـات

 

اما وقتی امتحان مــیشــن زیاد

می بینی بی صفتن بی اعتمــاد

 

نمیدونن عشق چیه، احساس کدومه

گفتن دوســـت دارم نشد نشونه!!

 

بهت میگن که دوست دارن همیشه

قلب تو میشکننش شبیه شیشــــه

 

را به را برات دروغ سر هم میکنن

پیش تو از عشقشــون دم میزنن

 

تو رو مثل بُتشون عبادت می کنن

اما بعد به راحتی بهت خیانت میکنن

 

بگذریم از آدمای هواپرســــت

دیگه قلب عاشقم درش رو بســت

 

بگذریم از آدمای احســــاس دزد

تویِ قلب من یکی دیگه احساس مرد

 

سخته باز از عشق و از غم نخونم

ولی خب چی کار کنم دیگه نمیتــونم

 

من دیگه خسته شدم دلم شکست

بی خیال هر چی عشق باطلســــت

 

کاغذ این دل من دیگه تموم شده

واسه من یکی عاشقی هم حروم شده

 

من اون عشقی رو میخوام که صادق باشه

بی حاشیه و بی کلک، رنگ شقایق باشه




[ سوم مرداد 93 ] [ 16:35 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


باید پسر باشی

تا بفهمی

پول گرفتن

از پدر چقدر سخته …

باید پسر باشی

تا بفهمی

۲ سال تنهای تنها

توغربت سربازی کردن

چقدر سخته …

و
باید پسر باشی

تا بفهمی

دلهره ی شغل آینده داشتن

چقدر سخته …
.
باید پسر باشی

تا بفهمی

از دست دادن عشقت

بخاطر پول

چقدر سخته …

باید پسر باشی

تا بفهمی

بوق زدن پشت ماشین عروس عشقت

چه حالی داره …

باید پسر باشی

تا بفهمی

خوردن بغض برای اینکه مسخرت نکنن

که داره گریه میکنه

چقدر سخته …

پسر که باشی

حقت فقط در دل نگه داشتن است …

پسر که باشی

از دور نمای کوهی را داری

مغرور ،

غمگین ،

تنها …

پسر که باشی

شب که دلت از تنهایی بگیرد

نمیتوانی به هیچکس رو بزنی ،

سیگاری روشن میکنی و

خودتو اشکاتو پشت دودش مخفی میکنی …

qwdliuhwe;oifhwelfuewkfwe-ipiCs_ir


[ بیست و هفتم تیر 93 ] [ 06:45 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


یه عمره از تو با خودم دروغ میگم


تویی که خیلی ها رو بهم ترجیح میدی


صد بار گفتم بی تو می میرم و تو رفتی


من باورم میشه بگو که نشنیدی


آخر یه روزی پای تو از دست میرم


می میرم و یک بارم منو ندیدی


شاید یکم زود دست من رو شد که هر بار


گفتم بهت حالم خرابه دیر رسیدی


دلتنگتم حضورت و نیاز دارم


این فاصله سزایه وابستگی نیست


با التماس من اگه چیزی میگی


حرفای تو هم چیزی که باید بگی نیست


جز خنده هایی که ازم دریغ کردی


این زندگی هیچ چیز جذابی نداره


دلتنگ نیستی و نمی دونی چه سخته


یه خاطره تو جمع اشکت رو در بیاره


آخر یه روزی پای تو از دست میرم


میمیرم و یک بارم منو ندیدی


شاید یکم زود دست من رو شد که هر بار


گفتم بهت حالم خرابه دیر رسیدی


دلتنگیه من با همیشه فرق داره


ترس من از نبودنت تغییر کرده


با این یک عمر می گذره که نیستی اما


هر شب جای خالیت میگه دیر کرده

 



[ نوزدهم خرداد 93 ] [ 19:46 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


شکستن "دل"
 
به شکستن دنده میماند...

از بیرون همه چیز رو به راه است..

امـــا .... هر نفـس "درد" اسـت که میـکشی....



همیشه میگن مرد که گریه نمیکنه...

ولی همین مرد دیگه واسش دل نمونده میخواد هرچیش مونده با اشک بده بیرون که بگه دل ندارم...





[ سیزدهم خرداد 93 ] [ 22:12 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


من از چشمات دل کندم


با اینکه زندگیم بودی


میدونستم یه روزی میری

ولی نه به همین زودی


من از رویات خط خوردم


من از چشمه تو افتادم


چقد اسون دل کندی


چه راحت بردی از یادم


به دنیای تو وابستم
ولی رد میشیم از حسم

باید باور کنم رفتی؟
میدونم اخره قصه ست.





[ پنجم خرداد 93 ] [ 21:55 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


بعضی وقتا

اینقدر دلت از یه حرف میشکنه

که...

حتی نای اعتراضم نداری

فقط نگاه میکنی و

بی صدا...

میشکنی....



[ پنجم خرداد 93 ] [ 21:53 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


از خودم دور میشوم
تا به تو نزدیکتر باشم
این روزها . . .
" خیال "
تنها راه با تو بودن است !





[ پنجم خرداد 93 ] [ 21:51 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


دلم ماله تو که دوباره همونه

قدر منو تو رو آخه کی می دونه

درست وقتی باید بمونه اون میره

غیر من کی می تونه دستتو بگیره

دلم آدما رو چجوری شناختی

خسته نباشی دلم این همه باختی

بیا بغلم حالا دل دیونه

اونم که مثل همه باهات نمی مونه

چی سرمون اومده باز درد دل من و تو اشتباست

یکی دیگه تو دلشه دلم درست همونی که دل من می خواست

چی سرمون اومده باز درد دل من و تو اشتباست

یکی دیگه تو دلشه دلم درست همونی که دل من می خواستدلم اَلان وقت عاشق شدن نیست که

این عاشقی واسه هر دوی ما ریسکه

همه باهم خوندیم این تاریکی غریبه

این که از رو نمیری واسم عجیبه

تیکه تیکه می شی نگی که نگفتی

میری می شکنی میای به پام می افتی

پر ترک تن من و تو بسه

می مونم من و غم یه دل شکسته

چی سرمون اومده باز درد دل من و تو اشتباست

یکی دیگه تو دلشه دلم درست همونی که دل من می خواست

چی سرمون اومده باز درد دل من و تو اشتباست

یکی دیگه تو دلشه دلم درست همونی که دل من می خواستچی سرمون اومده باز درد دل من و تو اشتباست

یکی دیگه تو دلشه دلم درست همونی که دل من می خواست



رفتنش درست همونی بود که اون میخواست


[ بیست و هشتم اردیبهشت 93 ] [ 19:10 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


می گویند که ساکتم !

حکایتمان را برای هر که بگویم باورش نمی شود که آن همه عشق ، آن همه نیاز ، آن همه امید

ولی این همه حسرت …

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

این روزهایم به تظاهر می گذرد …

تظاهر به بی تفاوتی

تظاهر به بی خیالی

به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست اما چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش” !



[ سی و یکم فروردین 93 ] [ 21:26 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


كجاى دنیا ام...؟؟؟


كجاى دنیا ایستاده ام؛


كه دیگر نه آفتاب گرمم میكند


و نه مهتاب سرد...


كجاى دنیا نشسته ام؛


كه دیگر دیوان شاملو هم آرامم نمیكند


نمیدانم كجا هستم


هر كجاى دنیا هستم گویى یک نفر...


دار و ندارم را با خود به یغما برده است!


دیگر کمتر اشـــک می ریزم ...


دارم بُزرگ میــشوم یا سنـــــگ ...؟!


نمی دانم ..!



[ بیستم فروردین 93 ] [ 15:16 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


 شاید فراموشت شدم

 شاید دلت تنگه برام

شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره هام

 شاید توهم شب که میشه میری به سمت جاده ها بگو توهم خسته شدی مثل من از فاصله ها

با هرقدم برداشتنت فاصله بینمون نشست لحظه ای که بستی درو شنیدی قلبمون شکست

یادت میاد که من کی ام  همون که میمیره برات همونی که دل نداره برگی بی افته سر رات

نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاظره هام

از کی داری تو دور میشی از منی دل ندارم برگی بی افته سر رات

بگو من از کی بگیرم حتی ی بار سراغتو دارم حسودی میکنم به ایینه ی اتاق تو

کاش جای اون ایینه بودم هر روز تورو میدیدمت اگر که بالشتت بودم هر لحظه میبوسدمت

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

هر روز دلم برات تنگتر میشه


[ هجدهم فروردین 93 ] [ 16:13 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


از روزی که این قصه تموم شد


چقدر تنهایی و سختی کشیدم


به جرم این که عاشق تو بودم


نمی دونی چه حرفایی شنیدم


نمی دونی چه جوری صبح کردم


بدون تو شبای بی چراغ رو


دلم می خواد فراموشی بگیرم


شاید یادم بره این اتفاق رو


هر راهی که میشد امتحان کردم


دنیا و ازت جدا کنم اما


هر جا که نگاه می کنم دارم


از تو خاطره اندازه دنیا


هر چی با خودم می جنگم انگاری


تصویرت برام پر رنگ تر میشه


این رابطه پایانش رسید اما


هر روز دلم برات تنگ تر میشه



نمی دونی چجری صبح کردم


بدون تو شبای بی چراغ رو


دلم می خواد فراموشی بگیرم


شاید یادم بره این اتفاق رو


هر راهی که میشد امتحان کردم


دنیا و ازت جدا کنم اما


هر جا که نگاه می کنم دارم


از تو خاطره اندازه دنیا


هر چی با خودم می جنگم انگاری


تصویرت برام پر رنگ تر میشه


این رابطه پایانش رسید اما


هر روز دلم برات تنگ تر میشه


***

این رابطه به پایانش رسید اما


 هر روز دلم برات تنگ تر میشه



[ یکم فروردین 93 ] [ 10:03 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


من اونیم که سایه ام نداشت

دلش رو توی کوچه جا گذاشت

همون که تو دلش غمارو کاشت

غیر از این سکوت چیزی برنداشت

من اونیم که گریه می کنه

همون که بغض و ول نمی کنه

همون که هیچکی باورش نکرد

اشک و عاشق گونه می کنه

صدام که سر به آسمون کشید، دلای عاشق و به این جنون کشید

خدا ببخشه اونو که نموند

که قلب سادمو اون به خون کشید

عشق ادعا سرش نشد، آخرش نشد

که یاد من بره

آسمونو باورش نشد ، کبوترش نشد

دوباره بپره

من اونیم که خیره رو دره، خوشیشو میده غصه می خره

که حالش از همیشه بدتره

دل نمیده و دل نمی بره

کسی که با کسی قدم نزد

تو خونه عکسی غیر غم نزد

سری به قلب عاشقم نزد

اونکه رو دلم زخم کم نزد



[ بیست و سوم اسفند 92 ] [ 13:40 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست


گفت:مستی زآن سبب افتان و خیزان می روی


گفت:جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست


گفت:می باید تو را تا خانه قاضی برم


گفت:رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست


گفت:نزدیک است والی را سرای آنجا شویم


گفت:والی از کجا در خانه خمار نیست؟


گفت:تا داروغه را گویم در مسجد بخواب


گفت:مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست


گفت:دیناری بده پنهان و خود را وارهان


گفت:کار شرع ،کار درهم و دینار نیست


گفت:از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم


گفت:پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست


گفت:آگه نیستی کز سد درافتادت کلاه


گفت:در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست


گفت:می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی


گفت:ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست


گفت:باید حد زند هشیار مردم مست را


گفت:هشیاری بیار این جا کسی هشیار نیست...





[ بیست و سوم بهمن 92 ] [ 22:21 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


دردیعنـی :

امشبــم مثــل شبــای دیگـه

رو تختت دراز بکشـــی

آهنگــــ بــزاری و بـازم فکــر کنــی

به نبــودنش…

بـه حرفایـــی کــه باهــم میزدیــد…

به اینـکـه چـه آســـون از دســتش دادی…

و مثـــل همیشــه چشمــات تقاصـــ پس بـــدن… !!!

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


[ بیست و سوم بهمن 92 ] [ 22:13 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


گر بیدل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم

بس بند که بشکستم ، آهسته که سرمستم


در مجلس حیرانی ، جانی است مرا جانی

زان شد که تو می دانی ، آهسته که سرمستم


پیش آی دمی جانم ، زین بیش مرنجانم

ای دلبر خندانم ، آهسته که سرمستم


ساقی می جانان بگذر ز گران جانان

دزدیده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم


رندی و چو من فاشی ، بر ملت قلاشی

در پرده چرا باشی ؟ آهسته که سرمستم


ای می بترم از تو من باده ترم از تو

پرجوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم


از باده جوشانم وز خرقه فروشانم

از یار چه پوشانم ؟ آهسته که سرمستم


تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم

خود را چو فنا دیدم ، آهسته که سرمستم


هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم

نور دل ادریسم ، آهسته که سرمستم


در مذهب بی‌کیشان بیگانگی خویشان

با دست بر ایشان آهسته که سرمستم


ای صاحب صد دستان بی‌گاه شد از مستان

احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم


حضرت مولانا


[ سوم بهمن 92 ] [ 20:04 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


تورا می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل درآغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

دراین فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

دراین فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم و من دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر میکنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

ازاین زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای  


  

  (فروغ فرخزاد)



[ بیست و نهم دی 92 ] [ 11:19 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه


وقت از تو خوندنه ستاره ء ترانه هام

اسم تو برای من قشنگترین آهنگه


بی تو یک پرنده اسیر بی پروازم

با تو اما میرسم به قله آوازم


اگه تا آخر این ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگ و صدا میسازم


با یک چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نذار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره


آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره


تویی که عشقمو از نگاه من میخونی

تویی که تو تپش ترانه هام مهمونی

تویی که هم نفس همیشه آوازی

تویی که آخر قصه ء منو میدونی


اگه کوچه صدام یک کوچه باریکه

اگه خونم بی چراغه چشم تو تاریکه


میدونم آخر قصه میرسی به داد من لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه


[ بیست و یکم دی 92 ] [ 23:02 ] [ محمد حسنی ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 7 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
مرجع کد آهنگ